چگونه حق را از باطل تشخیص دهیم؟
حسبنا الله و نعم الوکیل، نعم المولی و نعم النصیر.
در بخش نخست این بحث، مسئله تشخیص حق و باطل را از زاویه دیگری دنبال کردیم. دیدیم که انسان همیشه تمام حقیقت را با چشم سر نمیبیند و ذهن نیز ممکن است بر اساس ترسها، تعلقات، قضاوتها و منهای ذهنی تصویری از حقیقت بسازد. به همین دلیل، پیش از قضاوت درباره جهان بیرون باید خود ابزار دیدن را هم بررسی کرد.
حالا یک قدم جلوتر میرویم.
اگر بدانیم دید ما میتواند محدود یا آلوده باشد، پرسش بعدی این است که برای تشخیص حق از باطل چه سنگ محکهایی در اختیار داریم؟
این پرسش زمانی اهمیت بیشتری پیدا میکند که جامعه با اختلاف، درگیری، جریانهای فکری گوناگون، روایتهای متناقض و ادعاهای مختلف روبهرو میشود. هر گروه سخن خودش را حق میداند، هر جریان برای موضع خودش استدلال دارد و تقریباً همه مدعیاند که در مسیر درست ایستادهاند.
یکی از ویژگیهای این دنیا همین پوشیدگی است. گاهی بخشی از حق در میان باطل قرار میگیرد و گاهی باطل لباسی از حق بر تن میکند. همین آمیختگی باعث میشود انسان با نگاه سطحی نتواند بهراحتی حقیقت را تشخیص دهد.
اگر باطل همیشه با چهرهای آشکار، زشت و ترسناک وارد زندگی ما میشد، قدرت فریب بسیار کمتر بود. فریب زمانی جدی میشود که چیزی بتواند خودش را درست، مقدس، خیرخواهانه و حتی الهی نشان دهد.
پس برای تشخیص، به معیار نیاز داریم. همانطور که برای شناخت طلای اصل از بدل سنگ محک وجود دارد، در مسیر شناخت حق نیز باید چند معیار را کنار یکدیگر قرار دهیم.
فهرست مطالب
- قرآن؛ سنگ محک اصلی
- چرا فهم قرآن اهمیت دارد؟
- لایههای قرآن و مراتب حقیقت
- معیار اول: عقل سلیم و خرد انسانی
- معیار دوم: فطرت
- معیار سوم: مفسران آگاه و معلمان الهی
- معیار چهارم: نگاه جامع به دین و قرآن
- معیار پنجم: ثمره و نتیجه مسیر
- وقتی نفس لباس خیرخواهی میپوشد
- پنج سنگ محک را کنار هم بگذارید
- حق را باید زندگی کرد
قرآن؛ سنگ محک اصلی
در نگاه دینی، اولین مرجعی که برای شناخت حق و باطل به آن رجوع میکنیم قرآن است.
بااینحال، همینجا پرسشی بسیار مهم شکل میگیرد:
آیا هر انسانی میتواند قرآن را باز کند، چند آیه بخواند و بلافاصله تشخیص دهد در یک مسئله پیچیده حق کجاست؟
اگر چنین بود، چرا در طول تاریخ کسانی با عقاید کاملاً متفاوت، همگی برای اثبات دیدگاه خودشان به قرآن استناد کردهاند؟
چرا گروههایی که رفتار و اندیشهشان فاصله زیادی با یکدیگر داشته، هرکدام آیهای از قرآن برای اثبات مسیر خود پیدا کردهاند؟
چرا حتی بعضی جریانهای خشن و افراطی نیز خودشان را پیرو کتاب خدا معرفی کردهاند؟
اینجاست که مسئله فهم قرآن مطرح میشود.
چرا فهم قرآن اهمیت دارد؟
هر متن عمیقی ظرفیت برداشتهای مختلف دارد و درباره متون مقدس این مسئله اهمیت بسیار بیشتری پیدا میکند.
در قرآن از آیاتی سخن گفته شده که محکماند و در کنار آنها آیاتی متشابه نیز وجود دارند. فهم برخی آیات میتواند به شناخت زمینه، ارتباط با دیگر آیات، دانش و مرتبهای از فهم نیاز داشته باشد.
بخش مهمی از اختلافها در همین نقطه شکل میگیرد.
ممکن است کسی یک آیه را از میان مجموعه قرآن بیرون بکشد، آن را جدا از دیگر آیات معنا کند و به نتیجهای برسد که با جهت کلی قرآن فاصله داشته باشد.
حتی ممکن است خواستههای نفسانی، ترسها، منافع، تعصبات یا پیشفرضهای انسان وارد فرآیند فهم شوند و چیزی که او از آیه برداشت میکند، تا اندازهای بازتاب ذهن خودش باشد.
تقوا در فهم حقیقت چه نقشی دارد؟
از همینجا اهمیت تقوا در فهم قرآن روشنتر میشود.
تقوا در این بحث فقط به مجموعهای از اعمال ظاهری محدود نیست. انسان باید تا جای ممکن مراقب باشد نفس، منفعت، تعصب، خشم و خواستههای شخصی او وارد فهم حقیقت نشوند.
گاهی قرآن را میخوانیم تا حقیقت را پیدا کنیم.
گاهی هم سراغ قرآن میرویم تا برای چیزی که از قبل درباره آن تصمیم گرفتهایم، دلیل پیدا کنیم.
این دو نوع مواجهه میتوانند ما را به نتایج بسیار متفاوتی برسانند.
قرآن نیازمند فهم و ترجمان است
در تاریخ اسلام، ماجرای خوارج یکی از نمونههایی است که مسئله فهم قرآن را بهخوبی نشان میدهد.
خوارج به ظاهر بسیار به قرآن استناد میکردند، اما برداشت آنان از دین به مسیری افراطی کشیده شد.
در همین زمینه، در متن جلسه با اشاره به سخنی از حضرت علی علیهالسلام توضیح داده میشود که قرآن خطوطی مکتوب میان دو جلد است و خودش با زبان انسانی وارد گفتوگو نمیشود. انسانها هستند که آن را میخوانند، میفهمند و تفسیر میکنند.
اینجا مسئله اصلی روشن میشود:
قرآن حقیقت را در خود دارد، اما کیفیت دریافت ما از آن به ظرف وجودی ما نیز وابسته است.
فرض کنید دستگاه بسیار پیشرفتهای در اختیار شما قرار دهند که دهها قابلیت ناشناخته دارد. کامل بودن آن دستگاه باعث نمیشود از همان لحظه اول بتوانید از همه امکاناتش استفاده کنید.
ممکن است حتی ندانید دستگاه چگونه روشن میشود. برای استفاده درست از آن به شناخت، آموزش و تجربه نیاز دارید.
قرآن را نیز میتوان از همین زاویه دید. کاستی در قرآن نیست. محدودیت میتواند در دریافت ما باشد.
انسان متناسب با سطح آگاهی، پاکی درون، دانش، تقوا و مرتبهای که در آن قرار دارد، از این کتاب بهره میبرد.
لایههای قرآن و مراتب حقیقت
در آموزههایی که پیشتر درباره ظاهر و باطن مطرح شده است، هر چیزی در این دنیا میتواند دارای مراتب مختلف باشد.
یک مرتبه در جهان ماده و ناسوت دارد و در این نگاه، مراتب دیگری نیز در ساحتهای بالاتر پیدا میکند.
قرآن نیز در همین چارچوب، حقیقتی چندلایه دارد.
وقتی قرآن در جهان ناسوت در اختیار ما قرار میگیرد، آن را به صورت کلمه، جمله، صوت، خط و کتاب میشناسیم. این همان صورتی است که با چشم میبینیم، با گوش میشنویم و با ذهن میخوانیم.
در آموزه مطرحشده در این بحث، حقیقت قرآن در همین ظاهر مکتوب محدود نمیشود.
اگر کسی فقط در سطح کلمات بماند، ممکن است از لایههای عمیقتر آن محروم شود.
این همان مسئلهای است که در بحث «یک درصد و نودونه درصد» درباره آن صحبت شده است. دنیای ظاهر، دروازه ورود ماست.
ما از همین ماده، کلمه، صدا، رفتار و رخداد زمینی شروع میکنیم و از طریق آن به سمت لایههای عمیقتر حرکت میکنیم.
پس صورت اهمیت دارد، چون نقطه آغاز حرکت ماست.
همانطور که برای رسیدن به طبقه دهم یک ساختمان باید مسیر طبقات پایین را طی کرد، در مسیر فهم حقیقت نیز حرکت از جهان محسوس آغاز میشود.
این مقدمه ما را به پنج سنگ محک مهم برای تشخیص حق و باطل میرساند.
هیچکدام از این معیارها به تنهایی تمام حقیقت را در اختیار ما نمیگذارند. قدرت آنها زمانی بیشتر میشود که در کنار یکدیگر قرار بگیرند.
معیار اول: عقل سلیم و خرد انسانی
اولین ابزار، عقل است.
در روایات و آموزههای دینی نیز از عقل به عنوان حجت درونی انسان یاد شده است.
پیش از ورود به بحثهای پیچیده باطنی، شهودی و معنوی، ابزاری در اختیارمان قرار گرفته که میتواند بسیاری از خطاهای آشکار را تشخیص دهد.
فرض کنید کسی گلدانی را مقابل شما بگذارد و بگوید این تلفن همراه است.
برای تشخیص این موضوع نیازی به مراقبه، شهود یا تفسیر قرآن ندارید.
نگاه میکنید. داخل آن خاک است. گیاهی در آن رشد کرده است. ساختارش هم شباهتی به وسیلهای که برای ارتباط الکترونیکی ساخته شده ندارد.
عقل یک برآورد اولیه انجام میدهد و میگوید این ادعا با چیزی که مشاهده میکنم سازگار نیست.
حالا وسیله دیگری مقابل شما قرار میدهند که صفحه نمایش، بدنه، دکمهها و ساختاری شبیه تلفن دارد.
عقل میگوید این میتواند تلفن همراه باشد.
هنوز ممکن است ماکت باشد.
ممکن است دستگاه خراب باشد.
حتی ممکن است چیزی درون آن وجود نداشته باشد.
بااینحال، در مرحله اول ظاهر آن با شاخصهای یک تلفن همراه سازگار است.
عقل چنین نقشی دارد. عقل اولین صافی است.
حقیقت الهی و بدیهیات عقل سلیم
یکی از معیارهای مهم این است که اگر یک حکم یا تفسیر دینی ما را به بیعدالتی آشکار، خشونت بیضابطه، تناقض منطقی، قساوت و تباهی انسان برساند، باید نسبت به برداشت خودمان تردید کنیم و آن را دوباره بسنجیم.
قرار است حقیقت الهی در همین عالم برای انسان قابل دریافت باشد.
اگر هیچ پلی میان حقیقت و عقل انسان وجود نداشت، وجود این همه نشانه، کلمه، آیه، پیامبر و آموزش در جهان ناسوت چه معنایی پیدا میکرد؟
حرکت ما از همین جهان محسوس شروع میشود.
چشم میبیند.
گوش میشنود.
ذهن بررسی میکند.
عقل ارتباطها را میسنجد.
بعد از این مرحله، امکان حرکت به لایههای عمیقتر فراهم میشود.
وقتی از جهان نودونه درصدی، انرژی، ملکوت و حقایق پنهان صحبت میکنیم، این مفاهیم در همین چارچوب باید در امتداد مسیر فهم قرار بگیرند.
ما از یک درصد عبور میکنیم تا به نودونه درصد برسیم. پله اول بخشی از مسیر است.
وقتی عقلانیت تعطیل میشود
یکی از نشانههایی که در بسیاری از جریانهای افراطی دیده میشود، تعطیل شدن عقلانیت است.
در چنین جریانهایی ممکن است از انسان خواسته شود سؤال نکند، بررسی نکند، تناقضها را نبیند و فقط اطاعت کند.
گاهی ظاهرگرایی جای فهم را میگیرد و چند جمله یا حکم، بدون توجه به کل منظومه دین، تبدیل به معیار همه چیز میشود.
وقتی عقل تعطیل شود، راه برای سوءاستفاده باز میشود.
به همین دلیل، در برخورد با هر ادعا میتوانیم چند پرسش ساده مطرح کنیم:
- آیا این سخن با عقل سلیم سازگار است؟
- آیا در نتیجه آن عدالت، نظم، رشد و تعالی دیده میشود؟
- آیا تناقض آشکاری در آن وجود دارد؟
این مرحله هنوز آغاز کار است، اما آغاز مهمی است.
معیار دوم: فطرت
بعد از عقل، یک مرحله به درون نزدیکتر میشویم و با مفهوم فطرت روبهرو میشویم.
فطرت چیزی است که پیش از بسیاری از آموزشها، قضاوتها، ترسها و شرطیشدنهای اجتماعی در وجود انسان حضور دارد.
برای فهم آن، یک کودک خردسال را تصور کنید.
هنوز بسیاری از لایههایی که بعدها توسط جامعه، خانواده، رقابت، ترس، مقایسه و خواستههای نفسانی ساخته میشوند در او شکل نگرفتهاند.
یک سادگی و پاکی خاص در او دیده میشود.
کودک هنوز یاد نگرفته انسانها را با معیار پول، مقام، نژاد، زیبایی، طبقه اجتماعی یا قدرت ارزشگذاری کند.
به همین دلیل کودکان در حالت طبیعی بسیار سریعتر با یکدیگر ارتباط برقرار میکنند.
این حالت اولیه میتواند تصویری برای نزدیک شدن به مفهوم فطرت انسان در اختیار ما قرار دهد.
جهت طبیعی فطرت
در آموزههای مطرحشده در این بحث، فطرت انسان به سمت عشق، زیبایی، محبت، پاکی و وحدت گرایش دارد.
در عمق وجود انسان کششی به سمت اصل خود وجود دارد و در آموزههای عرفانی نهایت این کشش به سوی خداوند است.
میتوان گفت در درون انسان یک جهتیاب قرار داده شده است؛ چیزی شبیه یک جیپیاس که جهت اصلی را میشناسد.
مشکل زمانی آغاز میشود که لایههای نفس، ترس، تربیت نادرست، منهای ذهنی و ساختارهای بیرونی روی این قطبنما را میپوشانند.
فطرت همچنان حضور دارد، اما صدای آن زیر هیاهوی ذهن ضعیف میشود.
یک معیار ساده برای سنجش مسیر
وقتی جریانی به قساوت قلب، نفرت، کشتار بیگناهان، خشونت کور، تحقیر انسان و لذت بردن از رنج دیگری میرسد، باید درباره نسبت آن مسیر با فطرت الهی انسان پرسش جدی مطرح کرد.
در این نگاه، مقصد مسیر الهی تعالی انسان است.
اگر انسانی با پیمودن یک مسیر روزبهروز بیرحمتر، متعصبتر، خشمگینتر و سنگدلتر میشود، همین ثمره باید ما را به فکر فرو ببرد.
فطرت به ما کمک میکند چیزی را در عمق خود بسنجیم.
در عین حال، هر احساس لحظهای را نمیتوان با فطرت یکی گرفت.
نفس هم احساس تولید میکند.
ترس هم احساس تولید میکند.
وابستگی هم احساس تولید میکند.
فطرت زمانی روشنتر شنیده میشود که انسان بخشی از هیاهوی من ذهنی را شناخته و آرام کرده باشد.
معیار سوم: مراجعه به مفسران آگاه و معلمان الهی
سومین معیار، بهره گرفتن از مفسران حقیقی و معلمان آگاه است.
متنهای عمیق میتوانند بارها و بارها به شکلهای مختلف تفسیر شوند.
گاهی یک جمله کوتاه آنقدر ظرفیت معنا دارد که درباره آن میتوان چندین کتاب نوشت. قرآن جایگاه بسیار عمیقتری در این زمینه دارد.
برای همین در سنت شیعی، پیامبر و اهلبیت جایگاهی اساسی در فهم کتاب خدا دارند.
قرآن در بستر زندگی، رفتار، سخن و تفسیر آنان روشنتر میشود.
وقتی درباره آیهای ابهام وجود دارد، نمیتوان هر برداشتی را به نام حقیقت پذیرفت. باید دید کسانی که در نزدیکترین نسبت با پیام وحی قرار داشتهاند، آن را چگونه فهمیده و زندگی کردهاند.
چرا کتاب و مفسر در کنار یکدیگر قرار میگیرند؟
خود قرآن نیز اطاعت از خدا، پیامبر و اولیالامر را در کنار یکدیگر مطرح میکند.
در این نگاه، دریافت هدایت در خواندن واژهها خلاصه نمیشود. پیام باید در وجود انسان نیز تحقق پیدا کند.
انسان نیاز دارد شکل زنده حقیقت را ببیند.
فرض کنید پیشرفتهترین خودرو جهان را در اختیار شما قرار دهند.
این خودرو دهها قابلیت دارد. بخشهایی با لمس کار میکنند، بخشهایی خودکار هستند و سیستمهای مختلفی دارد که شما هیچ شناختی از آنها ندارید.
خودرو کاملاً سالم و مجهز است، اما ممکن است حتی نتوانید در آن را باز کنید.
ایراد از خودرو نیست. شما هنوز نحوه استفاده از آن را یاد نگرفتهاید.
اگر کسی که این خودرو را میشناسد کنار شما باشد، آرامآرام امکانات آن را نشانتان میدهد.
درباره قرآن نیز میتوان چنین نگاهی داشت.
کتاب کامل است و انسان باید ظرفیت استفاده از آن را در خودش پرورش دهد.
تا زمانی که انسان به مرتبهای نرسیده که قرآن برای دل او گشوده شود، استفاده از فهم و تجربه کسانی که این مسیر را پیمودهاند اهمیت زیادی دارد.
خطر تفسیر نفسانی
وقتی ارتباط با مفسر آگاه قطع شود، انسان ممکن است آیهای را بردارد و مطابق میل خودش معنا کند.
نفس در این زمینه میتواند بسیار هوشمندانه عمل کند.
گاهی حتی مقدسترین واژهها را به خدمت خودش درمیآورد.
ممکن است انسان از خدا، دین، جهاد، عدالت یا حقیقت سخن بگوید و پشت این واژهها خشم شخصی، میل به قدرت یا انتقام پنهان شده باشد.
صرف استفاده از واژگان مقدس، حقانیت یک جریان را ثابت نمیکند.
باید ریشه و ثمره آن را دید.
معیار چهارم: نگاه جامع به دین و قرآن
یکی از عوامل مهم انحراف، نگاه گزینشی است.
قرآن یک مجموعه بههمپیوسته است و هر آیه درون یک منظومه قرار دارد.
وقتی آیهای را از این منظومه بیرون میکشیم و بقیه اجزا را کنار میگذاریم، احتمال خطا افزایش پیدا میکند.
میتوان این موضوع را با یک پازل مقایسه کرد.
فرض کنید هزار قطعه پازل مقابل شما قرار دارد.
یکی از قطعات را برمیدارید و روی آن بخشی از آسمان دیده میشود.
اگر فقط همین قطعه را ببینید، ممکن است تصور کنید تمام تصویر یک آسمان آبی است.
وقتی قطعات دیگر کنار آن قرار میگیرند، میبینید آسمان تنها بخشی از یک منظره بزرگتر بوده است.
قرآن نیز باید در کلیت خودش دیده شود.
آیات جهاد را در کنار چه آیاتی میخوانیم؟
یکی از مثالهای مهم، آیات مربوط به جهاد و قتال است.
اگر کسی فقط همین آیات را جدا کند، ممکن است تصویری سراسر خشونت از دین بسازد.
اما همین قرآن از رحمت، بخشش، عدل، عفو، شفقت و کرامت انسان نیز سخن میگوید.
لا إکراه فی الدین
آیات رحمت را هم باید دید.
دعوت به بخشش را هم باید دید.
حقوق انسانها و محدودیتهای اعمال قدرت را هم باید دید.
وقتی همه این اجزا کنار هم قرار میگیرند، تصویر کاملتر میشود.
مثال طبیب
یک پزشک را تصور کنید.
گاهی بیماری با گفتوگو و توصیه درمان میشود.
گاهی دارو کافی است.
گاهی نیاز به تزریق وجود دارد.
در شرایطی ممکن است جراحی لازم شود.
حتی ممکن است برای نجات جان بیمار، عضوی از بدن او قطع شود.
اگر کسی فقط صحنه جراحی را ببیند و از دانش پزشکی، تشخیص بیماری و هدف درمان خبر نداشته باشد، ممکن است تصور کند پزشک مشغول آسیب زدن به بیمار است.
جراحی در یک منظومه درمانی معنا پیدا میکند.
در نگاه مطرحشده در این جلسه، آیات جهاد نیز باید در کلیت مقصد قرآن دیده شوند.
مقصد، تعالی انسان است.
پس هر نوع فهم از جهاد، قتال، مجازات یا برخورد سخت باید در نسبت با عدالت، رحمت و رشد انسان معنا پیدا کند.
باطل از جایی میتواند وارد شود که بخشی از حقیقت جدا شود و همان بخش جای کل بنشیند.
ممکن است جملهای که استفاده میشود واقعاً در قرآن وجود داشته باشد، اما تصویری که از کنار هم قرار دادن گزینشی آیات ساخته شده، تصویر کاملی از قرآن نباشد.
ابتدا باید مقصد قرآن را شناخت
یک پرسش بنیادین میتواند بسیاری از ابهامها را روشن کند:
قرآن انسان را به کجا میخواهد ببرد؟
اگر مقصد را بشناسیم، فهم مسیر آسانتر میشود.
اگر هدف قرآن را رشد، بیداری، عبودیت، رهایی از نفس، عدالت، رحمت، تقرب و تعالی انسان بدانیم، میتوانیم هر تفسیر را با این مقصد بسنجیم.
- آیا این برداشت انسان را به آن مقصد نزدیک میکند؟
- آیا انسان را از اسارت نفس آزادتر میکند؟
- آیا دل او را روشنتر میکند؟
- آیا مسئولیتپذیری، عدالت و محبت در او بیشتر میشود؟
این نگاه جامع میتواند جلوی بسیاری از تفسیرهای سطحی را بگیرد.
معیار پنجم: ثمره و نتیجه مسیر
یکی از کاربردیترین معیارها، دیدن میوه است.
گاهی دو نفر ساعتها درباره نوع یک درخت بحث میکنند.
یکی میگوید درخت سیب است.
دیگری میگوید درخت پرتقال است.
میتوانند درباره برگ، پوست تنه، ریشه و شکل شاخهها استدلال کنند.
مدتی که بگذرد و درخت میوه بدهد، بسیاری از اختلافها روشن میشود.
میوه هویت درخت را آشکار میکند.
مسیرهای فکری و معنوی هم میوه دارند.
ببین این راه چه انسانی ساخته است
اگر میخواهید درباره یک مسیر قضاوت کنید، فقط به شعارهای آن گوش ندهید.
انسانهایی را ببینید که سالها در آن مسیر حرکت کردهاند.
این مسیر چه چیزی از آنها ساخته است؟
- آیا آرامتر شدهاند؟
- آیا ترسهایشان کمتر شده است؟
- آیا خشمشان کاهش پیدا کرده است؟
- آیا وابستگیهایشان کمتر شده است؟
- آیا در سختیها استوارترند؟
- آیا در برابر توهین، تحقیر و مخالفت کنترل بیشتری بر خود دارند؟
- آیا محبت، صداقت و شفقت بیشتری در آنها دیده میشود؟
- آیا زندگی آنها از آشفتگی ذهنی به سمت آرامش حرکت کرده است؟
اینها میوهاند.
حال درونی انسان یک نشانه مهم است
مسیر حق باید در وجود انسان اثری ایجاد کند.
وقتی سالها یک راه را طی میکنیم و همچنان پر از خشم، ترس، اضطراب، حسادت، دشمنی و آشفتگی هستیم، لازم است دوباره به مسیر خودمان نگاه کنیم.
ممکن است اطلاعات زیادی جمع کرده باشیم.
ممکن است واژههای زیادی از عرفان، قرآن و دین بدانیم.
ممکن است دیگران را هم آموزش بدهیم.
اما اگر در لحظه امتحان همان واکنشهای گذشته را داریم، هنوز میوهای که انتظار داشتیم نرسیده است.
اینجاست که تفاوت دانایی و آگاهی خودش را نشان میدهد.
دانایی میتواند در ذهن جمع شود.
آگاهی باید در زندگی دیده شود.
کسی که از آرامش حرف میزند و خودش دائماً در اضطراب است، هنوز آنچه را میگوید به تجربه درونی تبدیل نکرده است.
کسی که از عشق سخن میگوید و در اولین مخالفت به نفرت میرسد، باید بیشتر به درون خودش نگاه کند.
کسی که از توکل میگوید و کوچکترین تغییر بیرونی تمام آرامش او را از بین میبرد، هنوز راهی برای پیمودن دارد.
مسیر خودش را در میوهها آشکار میکند.
وقتی نسخه زندگی خودمان را برای دیگری مینویسیم
این معیار در روابط خانوادگی هم اهمیت زیادی دارد.
گاهی پدر و مادر سالها یک شیوه زندگی را پیمودهاند و نتیجه آن را هم دیدهاند.
حال درونیشان خوب نیست.
رابطهشان پر از تنش است.
نگرانی و اضطراب دارند.
از انتخابهای گذشته خودشان رضایت ندارند.
بااینحال ممکن است همان نسخه را با اصرار برای فرزندشان تجویز کنند.
اینجا جای یک پرسش جدی است:
اگر نسخهای شما را به مقصد نرسانده، با چه اطمینانی همان نسخه را برای دیگری مینویسید؟
اگر مسیری سالها در زندگی خودتان شکست تولید کرده، چه چیزی تضمین میکند برای فرزندتان نتیجه دیگری داشته باشد؟
این پرسش میتواند بسیاری از الگوهای تکرارشونده خانوادگی را دوباره زیر نور بررسی قرار دهد.
وقتی نفس لباس خیرخواهی میپوشد
در پایان بحث به یکی از شگردهای مهم نفس میرسیم.
نفس همیشه با چهرهای آشکار وارد نمیشود.
گاهی خودش را پشت عشق، دلسوزی، خیرخواهی، نگرانی برای آینده دیگری یا صلاح او پنهان میکند.
آدم تصور میکند دارد به دیگری کمک میکند، درحالیکه ممکن است همان وابستگیها، ترسها و الگوهای خودش را به او منتقل کند.
این اتفاق بهویژه در خانوادهها زیاد دیده میشود.
پدر و مادر ممکن است واقعاً فرزندشان را دوست داشته باشند، اما بخشی از چیزی که به اسم محبت انجام میدهند از ترس، وابستگی، چشم مردم یا خواستههای نفسانی خودشان سرچشمه بگیرد.
اینجا ظاهر محبت کافی نیست.
باید ثمره را دید.
مثال ساده مادربزرگ و کودک
فرض کنید مادربزرگی برای نوه کوچک خودش خوراکیای میخرد که میداند برای سلامت او مضر است.
از نظر خودش این کار را از روی محبت انجام میدهد.
کودک خوشحال میشود.
مادربزرگ هم از خوشحالی کودک لذت میبرد.
در ظاهر صحنه پر از عشق است.
اما اگر چیزی را که برای سلامت کودک آسیبزاست بارها در اختیارش قرار دهیم، باید از خودمان بپرسیم ریشه واقعی این رفتار چیست.
آیا من به نیاز واقعی کودک توجه میکنم؟
آیا ممکن است به احساسی که از خوشحال کردن او میگیرم وابسته شده باشم؟
گاهی چیزی که اسمش را محبت میگذاریم، راهی برای تغذیه یک نیاز درونی خودمان میشود.
من میخواهم تو خوشحال باشی، چون خوشحالی تو حال مرا خوب میکند.
اگر چنین شود، رابطه میتواند آرامآرام وارد چیزی شود که در این آموزهها از آن با عنوان انرژیخواری یاد میشود.
حال من به واکنش تو وابسته میشود و برای گرفتن آن واکنش، ممکن است حتی کاری انجام دهم که در بلندمدت به سود تو نیست.
نفس دیگران را هم وارد بازی خودش میکند
یکی از ویژگیهای نفس این است که دوست دارد الگوی خودش تکثیر شود.
اگر من به چیزی وابستهام، حضور کسی که از آن وابستگی آزاد شده ممکن است برایم راحت نباشد.
اگر تمام زندگیام را صرف انباشت کردهام، سبک زندگی ساده و آزاد دیگری میتواند مرا آزار دهد.
اگر گرفتار چشم مردم هستم، انسانی که بدون نیاز به تأیید دیگران زندگی میکند ممکن است ناخودآگاه مرا تحریک کند.
پس نفس تلاش میکند دیگران را هم وارد همان بازی کند.
گاهی با فشار.
گاهی با نصیحت.
گاهی با ترساندن.
گاهی با احساس گناه دادن.
گاهی هم با ظاهری کاملاً عاشقانه.
در مقابل، روح در این آموزهها جهت دیگری دارد.
روح به آزادی، عشق، رشد و نجات گرایش دارد.
هرچه انسان به روح خودش نزدیکتر شود، نیازش به کنترل زندگی دیگران کمتر میشود.
خیر دیگری را حتی زمانی میخواهد که آن خیر مطابق میل شخصی خودش نباشد.
پنج سنگ محک را کنار هم بگذارید
اکنون میتوانیم تمام این بحث را به یک روش عملی تبدیل کنیم.
هنگام روبهرو شدن با یک جریان، اندیشه، رهبر، تفسیر دینی یا حتی یک تصمیم شخصی، این پنج دسته پرسش را کنار هم قرار دهید.
۱. عقل سلیم چه میگوید؟
- آیا این ادعا با بدیهیات عقل، عدالت و منطق سازگار است؟
- آیا برای پذیرفتن آن مجبورم تناقضهای آشکار را نادیده بگیرم؟
۲. فطرت چه میگوید؟
- ثمره این مسیر با عشق، پاکی، کرامت و رشد انسان هماهنگ است؟
- آیا انسان را به قساوت، نفرت و تباهی میکشاند؟
۳. مفسران آگاه چه گفتهاند؟
- آیا برداشت من با فهم پیامبر، اهلبیت و کسانی که در این راه به معرفت رسیدهاند هماهنگی دارد؟
- آیا ممکن است بدون داشتن ابزار کافی، متشابهات را مطابق میل خودم تفسیر کرده باشم؟
۴. آیا قرآن و دین را به صورت جامع دیدهام؟
- آیا آیهای را از کل منظومه جدا کردهام؟
- آیا آیات رحمت، عدالت، بخشش، جهاد، مسئولیت و تعالی را کنار یکدیگر قرار دادهام؟
- مقصد کلی این تفسیر چیست؟
۵. این مسیر چه میوهای داده است؟
- آدمهایی که این راه را رفتهاند چه حال و روزی دارند؟
- آیا آرامش بیشتر شده است؟
- آیا عشق بیشتر شده است؟
- آیا آزادی از نفس بیشتر شده است؟
- آیا ترس و وابستگی کمتر شده است؟
- در لحظه امتحان چه چیزی از آنها بیرون میآید؟
گاهی همین معیار پنجم میتواند بسیاری از پیچیدگیهای چهار معیار قبلی را روشنتر کند.
حق را باید زندگی کرد
تشخیص حق در نهایت یک مسئله صرفاً نظری نیست.
ممکن است درباره حق ساعتها صحبت کنیم و هنوز اسیر نفس خودمان باشیم.
ممکن است بهترین استدلالها را بلد باشیم و در اولین اختلاف، خشم تمام وجودمان را بگیرد.
ممکن است قرآن را بخوانیم و همان آیاتی را انتخاب کنیم که خواستههای قبلی ما را تأیید میکنند.
مسیر بیداری از جایی عمیقتر آغاز میشود.
انسان باید خودش را هم وارد آزمایش کند.
وقتی میگویم حق با من است، میتوانم از خودم بپرسم کدام بخش وجود من این حرف را میزند؟
روح؟
ترس؟
خشم؟
تعصب؟
وابستگی؟
میل به قدرت؟
نیاز به اثبات خود؟
عقل سلیم؟
فطرت؟
محبتی که از درون میآید؟
هرچه انسان در شناخت این صداهای درونی دقیقتر شود، ابزار تشخیص او نیز پاکتر میشود.
این همان نقطهای است که بحث این مقاله دوباره به بخش نخست پیوند میخورد. اگر چشم درون آلوده به ترس، تعصب و منفعت باشد، حتی معیارهای درست نیز ممکن است در دست انسان به شکل دیگری تفسیر شوند.
در نهایت، حق باید در وجود و زندگی ما اثر بگذارد.
باید حال ما را تغییر دهد.
باید وابستگیهای ما را کمتر کند.
باید دید ما را روشنتر کند.
باید ما را از فرمانروایی نفس بیرون بیاورد.
هرچه به حقیقت نزدیکتر میشویم، ثمره آن باید در آرامش، عشق، عدالت، توکل، آگاهی و کیفیت زندگی ما دیده شود.
این همان جایی است که درخت خودش را با میوهاش معرفی میکند.


دیدگاهها و نظرات
نظرات و تجربیات خود را با دیگران به اشتراک بگذارید
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که دیدگاه خود را به اشتراک میگذارد!