کار برای خدا ( قسمت دوم) | از خوراک نفس تا غذای روح

ظاهر خوب یک رفتار همیشه به معنای نتیجه درونی خوب نیست. در این بخش یاد می‌گیریم ریشه عمل را ببینیم و تشخیص دهیم هر رفتار چه چیزی را در ما تغذیه می‌کند.

کار برای خدا؛ از خوراک نفس تا غذای روح

به اسم الله رحمان و رحیم هست کلید در گنج حکیم

حسبنا الله و نعم الوکیل، نعم المولی و نعم النصیر.

در بخش اول این بحث، به یک سؤال اساسی رسیدیم: وقتی کاری انجام می‌دهیم، این عمل در وجود ما چه چیزی را تغذیه می‌کند؟

دیدیم که ممکن است یک رفتار در ظاهر کاملاً درست، اخلاقی و پسندیده باشد، اما در درون انسان ترس، وابستگی، خودنمایی، خجالت یا نیاز به تأیید را قوی‌تر کند.

از همین‌جا معنای عمیق‌تری از «کار برای خدا» شکل گرفت؛ عملی که به رشد روح کمک کند و انسان را از فرمانروایی نفس آزادتر سازد.

در این بخش می‌خواهیم یک قدم جلوتر برویم و ببینیم این نگاه در موقعیت‌های واقعی زندگی چگونه عمل می‌کند.

فهرست مطالب

  1. خدا از کار ما چه سودی می‌برد؟
  2. در هر عمل چه کسی سود می‌برد؟
  3. کار برای خدا یعنی کاری در جهت رشد روح
  4. غذای روح چیست؟
  5. نقطه صفر و کیفیت عمل
  6. خواب یعنی دور شدن از مرکز
  7. خواستن نقطه صفر با تصمیم برای رسیدن به آن فرق دارد
  8. وقتی ترس پشت یک کار قرار دارد
  9. رودربایستی چگونه نفس را تقویت می‌کند؟
  10. وظیفه، شریعت و قراردادهای یک‌درصدی
  11. شریعت مثل گیره جوشکاری است
  12. قراردادهای همسری
  13. نفس هم بخشی از زندگی است
  14. یک دیدار با مادر چگونه به سلوک تبدیل می‌شود؟
  15. معیار کلی برای سالک
  16. داستان شتر مجنون
  17. عبادت هم باید از نظر کیفیت درونی دیده شود
  18. اگر گفتن یک حرف دیگری را ناراحت کند چه کنیم؟
  19. صلاح و فساد را هم باید دید
  20. انباشتگی و دام تصمیم ذهنی
  21. مثال رئیس پلیس دزد
  22. بخشش هم می‌تواند معامله نفسانی شود
  23. چرا قرنطینه نفس لازم می‌شود؟
  24. افسار نفس
  25. تقوا؛ مرحله اول بازگشت
  26. ابتدا مسیر تغذیه نفس را ببند
  27. تزکیه؛ مواجهه با خود نفس
  28. مسیر عملی کار برای خدا
  29. کار برای خدا در نهایت یعنی چه؟

خدا از کار ما چه سودی می‌برد؟

وقتی در زبان روزمره می‌گوییم کاری را برای کسی انجام داده‌ایم، معمولاً تصور می‌کنیم آن شخص از این عمل نفعی می‌برد.

پس اگر می‌گوییم «کار برای خدا»، یک پرسش طبیعی ایجاد می‌شود: خداوند چه نیازی به عمل ما دارد؟

خداوند صمد و بی‌نیاز است. عبادت ما چیزی به او اضافه نمی‌کند و ترک عبادت ما چیزی از او کم نمی‌کند.

اگر انفاق کنیم، ثروت خدا بیشتر نمی‌شود. اگر نماز بخوانیم، قدرت او افزایش پیدا نمی‌کند. کار خیر ما کمبودی را در خداوند جبران نمی‌کند.

مولانا این معنا را چنین بیان می‌کند:

من نکردم امر تا سودی کنم بلکه تا بر بندگان جودی کنم

در این نگاه، نتیجه فرمان الهی به خود انسان بازمی‌گردد.

حتی تعبیرهایی مانند «خدا خوشحال شد» یا «خدا ناراحت شد»، اگر دقیقاً با حالات انسانی فهمیده شوند، ممکن است تصویری انسان‌وار از خداوند بسازند.

پس معنای «کار برای خدا» را باید در اثر همان عمل بر خود انسان جست‌وجو کرد.

در هر عمل چه کسی سود می‌برد؟

در چارچوب این آموزه، هر عمل در نهایت یکی از دو بخش وجود انسان را تغذیه می‌کند: نفس یا روح.

هر تصمیم، رابطه، عبادت، خدمت و واکنش، اثری در وجود ما باقی می‌گذارد.

بعد از یک عمل چیزی در ما قوی‌تر شده است.

  • گاهی ترس
  • گاهی حرص
  • گاهی وابستگی
  • گاهی خجالت
  • گاهی خودنمایی
  • گاهی احساس برتری
  • گاهی عشق
  • گاهی آگاهی
  • گاهی آزادی
  • گاهی حضور

به همین دلیل، سؤال مهم فقط این نیست که «چه کاری انجام دادم؟»

سؤال عمیق‌تر این است:

این کار چه چیزی را در من تغذیه کرد؟

کار برای خدا یعنی کاری در جهت رشد روح

در این نگاه عرفانی، روح انسان نسبتی الهی دارد و جهت طبیعی آن به سوی نور، حقیقت و تکامل دانسته می‌شود.

پس «کار برای رضای خدا» را می‌توان چنین فهمید: عملی که در خدمت رشد روح قرار گرفته باشد.

اگر عملی آگاهی را بیشتر کند، وابستگی را کمتر کند و انسان را به مرکز وجودش نزدیک‌تر سازد، جهت آن با مسیر روح هماهنگ‌تر است.

اما اگر عمل، ترس، منیت، وابستگی یا خودنمایی را بزرگ‌تر کند، لازم است ریشه آن دوباره بررسی شود.

همین اصل توضیح می‌دهد چرا دو نفر ممکن است دقیقاً یک کار را انجام دهند و نتیجه درونی کاملاً متفاوتی بگیرند.

هر دو به مادرشان سر می‌زنند.

هر دو صدقه می‌دهند.

هر دو نماز می‌خوانند.

هر دو از انسانی مراقبت می‌کنند.

یکی از ترس عمل کرده و دیگری از آگاهی.

یکی دنبال تأیید است و دیگری در حال مشاهده و رشد خودش.

ظاهر شبیه است، اما ریشه عمل متفاوت است.

غذای روح چیست؟

اگر قرار است برای رشد روح عمل کنیم، باید بدانیم روح در این چارچوب از چه چیزی تغذیه می‌کند.

در آموزه‌های این مسیر، از روح با تعبیر «نورخوار» یاد می‌شود.

غذای روح، نور است.

هر چیزی که انسان را به آگاهی، حضور، عشق، رهایی و شناخت خودش نزدیک‌تر کند، کیفیتی نورانی دارد.

در سوی دیگر، نفس از کیفیت‌هایی تغذیه می‌کند که اسارت انسان را بیشتر می‌کنند:

  • وابستگی
  • حرص
  • ترس
  • کینه
  • غرور
  • حسادت
  • منیت

پس برای تهیه غذای روح باید ببینیم نور در چه کیفیتی از عمل تولید می‌شود.

نقطه صفر و کیفیت عمل

در این آموزه، پاسخ به نقطه صفر می‌رسد.

تا زمانی که انسان از مرکز خودش فاصله دارد، ترس، حرص، انتظار، میل به تأیید، وابستگی و تعصب به‌راحتی وارد تصمیم می‌شوند.

نقطه صفر حالتی است که پاندول افراط و تفریط آرام‌تر شده و انسان کمتر از روی کشش‌های نفسانی عمل می‌کند.

کمتر از ترس تصمیم می‌گیرد.

کمتر برای گرفتن تأیید حرکت می‌کند.

کمتر به دلیل خجالت خودش را مجبور می‌کند.

در چنین حالتی، امکان تولید کیفیتی متفاوت در عمل بیشتر می‌شود.

خواب یعنی دور شدن از مرکز

در این چارچوب می‌توان خواب و بیداری را از زاویه دیگری هم دید.

انسان خواب روزبه‌روز از مرکز خودش دورتر می‌شود.

وابستگی‌ها بیشتر می‌شوند.

خواسته‌ها زیادتر می‌شوند.

ترس‌ها گسترش پیدا می‌کنند.

من‌های ذهنی روی هم انباشته می‌شوند.

آرامش انسان بیشتر به بیرون وابسته می‌شود.

گاهی یک لحظه بیداری کافی است تا انسان فاصله خودش را با مرکز ببیند.

همین دیدن می‌تواند آغاز مسیر بازگشت باشد.

خواستن نقطه صفر با تصمیم برای رسیدن به آن فرق دارد

خیلی‌ها می‌گویند آرامش، حضور و رهایی می‌خواهند.

اما در زندگی روزمره همچنان همان خوراک‌های قبلی را به نفس می‌دهند.

سلوک با علاقه آغاز می‌شود، اما برای ادامه به تصمیم نیاز دارد.

انسان باید حاضر باشد بخشی از چیزهایی را که نفس سال‌ها به آن‌ها عادت کرده، محدود کند.

اینجاست که مفهوم تقوا اهمیت پیدا می‌کند.

وقتی ترس پشت یک کار قرار دارد

فرض کنید تصمیم گرفته‌اید به دیدن مادرتان بروید.

ظاهر کار پسندیده است، اما در سلوک یک سؤال دیگر مطرح می‌شود:

چرا می‌روم؟

اگر می‌ترسم مادرم مرا سرزنش کند، ترس وارد عمل شده است.

اگر نگران قضاوت دیگرانم، باز ترس در تصمیم حضور دارد.

اگر نگران ارث هستم، انگیزه دیگری پشت عمل قرار گرفته است.

هرکدام از این انگیزه‌ها چیزی را در وجود ما تغذیه می‌کنند.

اگر بارها از ترس عمل کنیم، ترس قوی‌تر می‌شود.

اگر بارها از خجالت تصمیم بگیریم، خجالت قدرت بیشتری پیدا می‌کند.

اگر دائماً با معیار حرف مردم زندگی کنیم، وابستگی به قضاوت دیگران عمیق‌تر می‌شود.

رودربایستی چگونه نفس را تقویت می‌کند؟

رودربایستی یکی از شکل‌های پنهان اجبار است.

انسان نمی‌خواهد کاری را انجام دهد، اما نمی‌تواند نظر واقعی خودش را بیان کند.

می‌ترسد طرف مقابل ناراحت شود یا تصویر خوبی که از خودش ساخته خراب شود.

بعد ممکن است اسم این تسلیم شدن را محبت یا احترام بگذارد.

سالک باید این سازوکار را ببیند.

گاهی یک «نه» گفتن آگاهانه برای رشد انسان سالم‌تر از یک «بله» پر از ترس است.

گاهی هم برعکس، «نه» از خشم و منیت می‌آید و «بله» از نقطه‌ای سالم‌تر.

پس نسخه ثابت وجود ندارد.

ریشه عمل باید دیده شود.

وظیفه، شریعت و قراردادهای یک‌درصدی

ما در جهان مادی در شبکه‌ای از قراردادها زندگی می‌کنیم.

پدر و فرزند، مادر و فرزند، همسران، کارمند و کارفرما و اعضای جامعه همگی حقوق و مسئولیت‌هایی دارند.

در این آموزه‌ها، این بخش به سطح یک‌درصدی زندگی مربوط می‌شود و شریعت یکی از چارچوب‌های مهم تنظیم همین سطح است.

قانون، مرز و مسئولیت برای زندگی انسانی ضروری‌اند.

بدون ساختار، جامعه از هم می‌پاشد و امکان حرکت به لایه‌های عمیق‌تر نیز کاهش پیدا می‌کند.

شریعت مثل گیره جوشکاری است

برای توضیح نقش شریعت می‌توان از مثال گیره جوشکاری استفاده کرد.

دو قطعه فلز باید در جای درست ثابت بمانند تا امکان جوش خوردن پیدا کنند.

گیره ساختار ایجاد می‌کند، اما مقصد نهایی خود گیره نیست.

در این تمثیل، قانون و وظیفه بستری ایجاد می‌کنند تا انسان بتواند به کیفیت عمیق‌تری از عمل برسد.

اگر تمام مسیر در سطح الزام و قانون متوقف شود، هنوز بخش مهمی از سلوک باقی مانده است.

قراردادهای همسری

در روابط همسران نیز قراردادها و مسئولیت‌هایی وجود دارد.

این ساختارها برای نظم زندگی لازم‌اند، اما رابطه می‌تواند به‌راحتی به حسابداری تبدیل شود.

من این کار را کردم، پس تو باید آن کار را انجام بدهی.

من برای تو زحمت کشیدم، پس تو بدهکاری.

در چنین وضعیتی، ممکن است ساختار خانه حفظ شود اما عشق همچنان در سطح عمیق‌تری نیازمند رشد باشد.

سالک قراردادهای زمینی را حذف نمی‌کند؛ تلاش می‌کند کیفیت عملش را در همان ساختار تغییر دهد.

نفس هم بخشی از زندگی است

نفس و جسم برای زندگی زمینی ضرورت دارند.

غذا، پول، خانه، قانون، مرز و مسئولیت همگی جایگاه خودشان را دارند.

سلوک به معنای حذف زندگی مادی نیست.

مسئله زمانی شکل می‌گیرد که تمام زندگی در همان سطح محصور شود.

تمام امنیت از پول گرفته شود.

تمام ارزش از رابطه.

تمام هویت از جسم.

تمام معنا از تأیید دیگران.

آنجاست که ابزار می‌تواند به زندان تبدیل شود.

یک دیدار با مادر چگونه به سلوک تبدیل می‌شود؟

حالا همان دیدار با مادر را از زاویه دیگری ببینیم.

فرض کنید می‌دانید بعضی حرف‌های مادرتان شما را به‌شدت به هم می‌ریزد.

گاهی احساس خشم می‌کنید.

گاهی گریه می‌کنید.

گاهی دوباره خودتان را همان کودک سال‌های گذشته می‌بینید.

اگر ملاقات فقط از روی اجبار باشد، ممکن است هر بار با رنج بیشتری برگردید.

اما می‌توانید آگاهانه وارد همان رابطه شوید و بپرسید:

  • کدام جمله مرا می‌شکند؟
  • کدام زخم هنوز زنده است؟
  • چرا تأیید مادرم این اندازه برایم مهم است؟
  • چرا مقایسه شدن مرا به هم می‌ریزد؟

اینجا مادر به آینه تبدیل می‌شود و همان دیدار معمولی کیفیتی سلوکی پیدا می‌کند.

معیار کلی برای سالک

سالک هر عمل را از جهت رشد بررسی می‌کند.

آیا این عمل به رشد روح من کمک می‌کند؟

آیا به رشد دیگری کمک می‌کند؟

چه چیزی از آن در من باقی می‌ماند؟

اگر هیچ‌کدام رخ ندهد و فقط نفس قوی‌تر شود، شکل عمل نیازمند بازبینی است.

داستان شتر مجنون

مولانا در تمثیل مجنون و شتر، وضعیت انسان در سلوک را به‌خوبی نشان می‌دهد.

مجنون می‌خواهد به سوی لیلی برود، اما شتر دلش پیش بچه خودش مانده است.

تا وقتی مجنون مراقب است، شتر به سمت مقصد می‌رود.

وقتی غفلت می‌کند، شتر برمی‌گردد.

سالک نیز ممکن است نماز بخواند، ذکر بگوید، مراقبه کند و مطالعه کند، اما هم‌زمان خوراک فراوانی هم به نفس بدهد.

یک روز چند قدم جلو می‌رود و روز دیگر دوباره بخشی از مسیر را برمی‌گردد.

عبادت هم باید از نظر کیفیت درونی دیده شود

حتی نماز می‌تواند از ریشه‌های مختلف انجام شود.

گاهی از عشق.

گاهی از حضور.

گاهی از ترس.

گاهی فقط از عادت.

گاهی برای گرفتن احساس خوب یا ساختن هویت مذهبی.

ظاهر مقدس یک عمل به‌تنهایی تعیین نمی‌کند چه چیزی درون انسان تغذیه شده است.

سالک خودش را هنگام عمل هم می‌بیند.

چه کسی دارد نماز می‌خواند؟

چه کسی دارد خدمت می‌کند؟

چه کسی دارد سکوت می‌کند؟

روح؟ ترس؟ غرور؟ عادت؟ نیاز به تأیید؟

اگر گفتن یک حرف دیگری را ناراحت کند چه کنیم؟

گاهی لازم است حرفی را به یکی از اعضای خانواده بگوییم و می‌دانیم ممکن است آن حرف باعث ناراحتی شود.

آیا باید سکوت کنیم؟

پاسخ دوباره به کیفیت نقطه‌ای برمی‌گردد که از آن عمل می‌کنیم.

گاهی گفتن از خشم می‌آید و هدف پنهانش تخریب دیگری است.

گاهی سکوت از ترس می‌آید، چون تحمل ناراحتی طرف مقابل را نداریم.

سالک ابتدا خودش را آرام‌تر می‌کند و می‌پرسد:

  • نیت من از گفتن چیست؟
  • اگر نگویم چه می‌شود؟
  • کدام انتخاب آسیب بیشتری ایجاد می‌کند؟
  • سکوت من از حکمت است یا ترس؟
  • گفتن من از صداقت است یا خشم؟

وقتی حرف با بار کمتری از تحقیر، خشم و خودنمایی بیان شود، کیفیت عمل تغییر می‌کند.

صلاح و فساد را هم باید دید

سالک قرار نیست هر چیزی را به نام صداقت بیان کند.

گاهی گفتن یک حرف در زمان نامناسب آسیب زیادی ایجاد می‌کند.

گاهی سکوت کردن آسیب بیشتری دارد.

پس پیامدها هم باید دیده شوند.

در عین حال، ذهن می‌تواند همین سنجش را بهانه‌ای برای حفظ ترس یا وابستگی قرار دهد.

برای همین مراقبت از نیت همچنان ضروری است.

انباشتگی و دام تصمیم ذهنی

در بحث انباشتگی نیز همین مسئله مطرح می‌شود.

گاهی انسان تصمیم می‌گیرد با ذهن خودش تعیین کند چه چیزی را ببخشد، چه چیزی را کنار بگذارد و چگونه از وابستگی رها شود.

در آموزه جلسه تأکید می‌شود که نباید تمام این فرایند را بدون مشاهده، به همان ذهنی سپرد که بخشی از ساختار وابستگی را ساخته است.

مثال رئیس پلیس دزد

اگر رئیس پلیس یک شهر خودش دزد باشد، طبیعی است که دزد اصلی هرگز دستگیر نشود.

مسیر تحقیقات را عوض می‌کند.

سرنخ‌ها را جابه‌جا می‌کند.

دیگران را متهم می‌کند.

در این تمثیل، ذهنی که زیر فرمان نفس قرار گرفته می‌تواند همین کار را انجام دهد.

ممکن است حتی برای رهایی از وابستگی، برنامه‌ای طراحی کند که در نهایت خود نفس را حفظ کند.

برای همین مشاهده از برنامه‌ریزی ذهنی مهم‌تر می‌شود.

بخشش هم می‌تواند معامله نفسانی شود

فرض کنید چیزی را که به آن وابسته‌اید به شخص دیگری می‌بخشید.

اگر انگیزه اصلی این باشد که شما را دوست داشته باشد، تحسین کند یا تأییدتان کند، ممکن است یک وابستگی را داده باشید و وابستگی دیگری گرفته باشید.

کالای نفسانی تغییر کرده است.

حتی ممکن است فرد بعد از بخشش احساس کند از دیگران بخشنده‌تر و معنوی‌تر است.

پس نتیجه فقط با کم شدن دارایی سنجیده نمی‌شود.

باید دید درون چه اتفاقی افتاده است.

چرا قرنطینه نفس لازم می‌شود؟

گاهی برای شکستن رفت‌وبرگشت دائمی میان خواسته‌های روح و نفس، دوره‌ای از محدودیت آگاهانه لازم می‌شود.

در جلسه از تعبیر «قرنطینه نفس» استفاده می‌شود.

کسی که به خرید وابسته است، مصرف را محدود می‌کند.

کسی که به تأیید وابسته است، خودش را کمتر در معرض گرفتن تأیید قرار می‌دهد.

کسی که دائماً دنبال دیده شدن است، نمایش خودش را کمتر می‌کند.

کسی که در هر اختلافی باید حرف آخر را بزند، سکوت را تمرین می‌کند.

هدف شکنجه کردن خود نیست.

هدف این است که اختیار دوباره به دست انسان برگردد.

افسار نفس

تا وقتی نفس افسار انسان را در دست دارد، جهت حرکت را خودش تعیین می‌کند.

هرجا غذایی باشد می‌رود.

هرجا تأیید ببیند می‌رود.

هرجا لذتی باشد می‌رود.

هرجا ترس ایجاد شود فرار می‌کند.

سالک به‌تدریج افسار را به دست آگاهی برمی‌گرداند.

آن وقت می‌تواند پول داشته باشد و برده پول نباشد.

رابطه داشته باشد و تمام هویتش را به رابطه گره نزند.

لذت ببرد، بدون اینکه تمام زندگی‌اش در تعقیب لذت خلاصه شود.

تقوا؛ مرحله اول بازگشت

این مراقبت و محدود کردن ورودی‌ها در این آموزه با مفهوم تقوا پیوند پیدا می‌کند.

تقوا یعنی بفهمم چه چیزی مرا از مرکز دور می‌کند و نسبت به آن بی‌مراقبت نباشم.

چه می‌بینم؟

چه می‌شنوم؟

چه چیزی مصرف می‌کنم؟

کجا می‌روم؟

با چه کسانی معاشرت می‌کنم؟

چه نوع گفت‌وگوهایی را ساعت‌ها ادامه می‌دهم؟

چه چیزی در شبکه‌های اجتماعی ذهنم را تغذیه می‌کند؟

تقوا از همین مشاهده‌ها شروع می‌شود.

ابتدا مسیر تغذیه نفس را ببند

فرض کنید دشمنی در سنگری قرار دارد و دائماً برای او مهمات می‌رسد.

تا وقتی مسیر تأمین مهمات باز است، جنگیدن با او دشوارتر می‌شود.

در مورد نفس نیز همین تصویر مطرح می‌شود.

اگر انسان هر روز ساعت‌ها حرص، حسادت، شهوت، مقایسه، خشم و خودنمایی را تغذیه کند، چند دقیقه مراقبه به‌تنهایی این حجم از ورودی را خنثی نمی‌کند.

تقوا یعنی بخشی از این مسیر تأمین را محدود کنیم.

تزکیه؛ مواجهه با خود نفس

پس از کاهش خوراک، مرحله تزکیه جدی‌تر می‌شود.

حالا انسان با چیزهایی روبه‌رو می‌شود که سال‌ها در درونش انباشته شده‌اند:

  • ترس‌های قدیمی
  • کینه‌ها
  • زخم‌ها
  • وابستگی‌ها
  • غرور
  • حسادت
  • احساس کمبود
  • میل به کنترل
  • نیاز به تأیید

قبلاً بلافاصله واکنش نشان می‌داد.

حالا چند لحظه مکث می‌کند.

قبلاً فقط مقصر بیرونی پیدا می‌کرد.

حالا خودش را هم می‌بیند.

این همان فرایندی است که به پاک‌تر شدن مسیر بازگشت کمک می‌کند.

مسیر عملی کار برای خدا

برای وارد کردن این آموزه به زندگی روزمره، قبل از هر عمل می‌توان چند سؤال ساده پرسید:

  • چرا می‌خواهم این کار را انجام بدهم؟
  • چه چیزی مرا حرکت می‌دهد؟
  • ترس؟
  • خجالت؟
  • رودربایستی؟
  • احساس وظیفه؟
  • نیاز به تأیید؟
  • حرص؟
  • وابستگی؟
  • عادت؟
  • محبت؟
  • آگاهی؟
  • رشد خودم یا کمک به رشد دیگری؟

بعد از انجام کار نیز دوباره نگاه کنیم:

  • این عمل چه چیزی را در من بزرگ‌تر کرد؟
  • آرام‌تر شدم یا وابسته‌تر؟
  • آزادتر شدم یا ترسم بیشتر شد؟
  • آگاهی بیشتری پیدا کردم یا فقط تصویر خوبی از خودم ساختم؟

و در نهایت:

چه چیزی غذا خورد؛ نفس یا روح؟

کار برای خدا در نهایت یعنی چه؟

حالا دوباره به پرسش آغازین برگردیم.

در این نگاه، کار برای خدا عملی است که در مسیر رشد روح قرار بگیرد.

خداوند نیازی به عمل ما ندارد.

این ما هستیم که با هر عمل ساخته می‌شویم.

هر کار بخشی از وجود ما را تقویت می‌کند.

هر انتخاب یک خوراک است.

سالک می‌خواهد تا حد ممکن اعمالش به غذای روح تبدیل شوند.

برای رسیدن به این کیفیت، لازم است به نقطه صفر نزدیک شود، خوراک‌های نفس را بشناسد، با تقوا بخشی از ورودی‌ها را مدیریت کند و در مرحله بعد وارد تزکیه شود.

به همین دلیل، کار برای خدا فقط در عبادتگاه اتفاق نمی‌افتد.

یک تماس تلفنی می‌تواند کار برای خدا باشد.

دیدار مادر می‌تواند.

یک گفت‌وگوی سخت می‌تواند.

سکوت می‌تواند.

بخشیدن می‌تواند.

حتی نگه داشتن یک وسیله، اگر در موقعیتی درست و از نقطه‌ای آگاهانه باشد، می‌تواند بخشی از مسیر باشد.

همه‌چیز به کیفیت درونی و جهت حرکت انسان برمی‌گردد.

زندگی سالک آرام‌آرام به یک آشپزخانه تبدیل می‌شود.

هر اتفاق ماده اولیه‌ای است.

هر رابطه فرصتی برای دیدن است.

هر تصمیم می‌تواند غذایی برای یکی از دو بخش وجود باشد.

این کاری که اکنون انجام می‌دهم، قرار است چه چیزی را در وجود من تغذیه کند؟

دیدگاه‌ها و نظرات

نظرات و تجربیات خود را با دیگران به اشتراک بگذارید

ثبت دیدگاه جدید
0 / 1000 کاراکتر
نظرات کاربران0

هنوز نظری ثبت نشده است

اولین نفری باشید که دیدگاه خود را به اشتراک می‌گذارد!